ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره
کد خبر : 7102
تاریخ انتشار : 20 اسفند 1390 10:17
تعداد بازدید : 2323

داستان مردی که بعد از مسیح(ع) عشق را به اوج رساند

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران» متن بالا بخش هايي از نامه ي نيكلاس مسيحي به مسلماني در ايران است که در کتاب "لبخند مسیح" نوشته سارا عرفانی می توانید بخوانید

من مذهبي نيستم و وقتم را مدام در كليسا و براي عبادت و اعتراف نمي گذرانم اما انجيل را مو به مو حفظم و هر روز سعي مي‌كنم چند جمله اش را بخوانم و به آنها عمل كنم... وقتي در محيط كارم، همكارانم مرتكب اشتباهي مي شوند، عصباني مي شوم اما وقتي مي خواهم داد بزنم، در دلم مي گويم تو اشتباه نكن! و همان لحظه به مسيح كه با لبخند رضايت به من مي نگرد لبخند مي زنم. من دين را براي خردمندانه تر زندگي كردن مي خواهم."

 به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران» متن بالا بخش هايي از نامه ي نيكلاس مسيحي به مسلماني در ايران است که در کتاب "لبخند مسیح" نوشته سارا عرفانی می توانید بخوانید.

سارا عرفاني كه به خاطر این كتاب برگزيده ي جشنواره ي بانوي فرهنگ به عنوان نويسنده ي جوان  شده در اين كتاب مسئله اي را مطرح مي كند كه در وانفساي جهاني شدن و پيشرفت تكنولوژي گريبانگير بسياري از آدمها است. مسئله اين است كه بسياري از افراد صرف اينكه در يك كشور مسلمان زندگي مي كنند ديگر نيازي نمي بينند كه به بعضي مسائل فكر كنند و دغدغه هاي ديني داشته باشند.

"لبخند مسيح" از دختري مي گويد كه مفهوم دين براي او همان چيزهايي بود كه در كتابهاي مدرسه خوانده بود و شايد حفظ كردن اذان و اقامه براي نمره گرفتن از معلم.  اما حالا مجبور مي شود براي يافتن پاسخ سوالهاي دوست مسیحی اش به مطالعه و پرسش از افراد آگاه روي بياورد كه در این بین این سوال ها برای خودش هم به دغدغه های ذهنی تبدیل می شوند.

در بخشهايي از اين كتاب دليل علاقمندي نيكلاس به دانستن از اسلام اينگونه بيان شده كه دانستنش براي ما مسلمانان خالي از لطف نيست؛ "چند هفته پيش، در شركتمان با يك گروه خارجي قرارداد بستيم. رفتار آنها به نظرم بي نقص بود. با اينكه رئيس ما به خاطر مسلمان بودنشان در طول يك هفته اي كه به شركت ما رفت و آمد داشتند، با آنها رفتار بدي داشت، اما آنها هرگز آرامش خود را از دست ندادند. به نظرم آنها مصداق عيني چيزي بودند كه من مي خواستم باشم و احساس مي كردم گاهي نمي توانم. "

"من در مقابل آنها و ارزشي كه براي انسانها قائل بودند، و در مقابل احترامي كه حتي از رئيس من دريغ نمي كردند، احساس كمبود كردم ... در روز آخر وقتي با يكي از آنها تنها شدم، گفتم كه رفتارشان بسيار متفاوت است با رفتار ما و قطعا اين تفاوت به دليل تفاوت در مذاهب ماست."

"گفتم:من هميشه فكر مي كردم پيامبر ما، مسيح پيام آور مهرباني و عشق بوده ... او گفت:حتما همين طور است اما مردي، اين عشق را به اوج رسانده ... آنها رفتند و من فهميدم كه آنها پيام آوراني از مسيح بودند كه براي تسخير قلب من آمده بودند..."

درست است كه در بخش هايي از كتاب مشكلات يك دختر در محيط تحصيل يا محيط كارش را به گونه اي افراطي به تصوير كشيده اما داستان در نهايت به مفهوم دلخواه نويسنده و هدفي كه دنبال مي كند مي رسد.

از نكات برجسته ي كتاب مي توان به رواني و سادگي زبان نويسنده و توصيف مناسب موقعيت ها اشاره كرد كه تصور آنها را براي خواننده آسان مي كند و در نهايت احساس يگانگي خواننده با داستان را موجب مي شود.

نگار دختری ايراني است که از خواندن نامه ي نيكلاس متعجب مي شود و براش اينگونه مي نويسد:

"مطمئني كه كار زياد روي اعصابت اثر نگذاشته؟! فكر كنم اگر دو روز استراحت كني خوب مي شوي...ما مي گوييم سري كه درد نمي كند را دستمال نمي بندند..."

البته اين برخورد ابتدايي نگار با سخنان نيكلاس است و نگار وقتي علاقه ي نيكلاس به دانستن از آن مردي كه عشق را به اوج رسانده  مي بيند،مصمم مي شود كه او را ياري كند.

در اين داستان به يكي از جنبه هاي مثبت فناوري هاي امروزي كه همان ترويج دين و مذهب مي باشد نیز اشاره شده است.

با كمك هاي نگار و معرفي منابع بيشتر براي شناخت بهتر اسلام به نيكلاس، اعتقادات نيكلاس روز به روز قويتر مي شود.

"نمي دانم چگونه بعضي انسانها حس واقع بيني خود را از دست داده اند كه با وجود تمام معجزاتي كه هرروز و هرلحظه اتفاق مي افتد، باز هم خدا را انكار مي كنند!

من تا بحال نمي دانستم كه خدا هم عاشق است اما حالا كه دانسته ام  تمام وجودم از عشق لبريز است. او عاشق است و اين عشق را در وجود تمام موجودات نهاده است و من چگونه مي توانم در دنيايي كه تمام موجوداتش عاشق هستند، بي احساس و بي تفاوت فقط يك زندگي عادي و معمولي داشته باشم؟ نفس بكشم تا كار كنم،كار كنم تا بخورم؛ بخورم تا تفريح كنم؛ تفريح كنم تا خسته شوم و خسته شوم تا بميرم!"

اين جملات زيبا نگاه يك غير مسلمان به دنيا كه از زاويه ي ديد اسلام به هستي مي نگرد را نمايان مي سازد. نويسنده در خلق چنين تعابيري بسيار ماهرانه ظاهر شده است.

نيكلاس در داستان بر خلاف مخالفت ها و تمسخرها كه از ناحيه ي برخي دوستانش مي بيند، چيزي را در اسلام يافته كه حاضر نيست از فكر مسلمان شدن، ذره اي كوتاه بيايد و اين قضيه را در بخش چهارم كتاب اينگونه بيان ميكند:

"يك شركت خارجي از ما خواسته تا براي مشاوره چند كارشناس برايشان بفرستيم؛ رئيسم به من گفت كه مجبورم به اين سفر بروم. او مي گويد بايد به اين سفر بروي. مدتي كه در يك كشور عقب مانده باشي هواي تغيير مذهب از سرت مي پرد.

دو هفته اي از اين حرف نيكلاس مي گذشت.در خانه بودم كه موبايلم زنگ زد؛ گوشي را برداشتم؛ مردي با زبان امريكايي گفت: سلام! من نيكلاس هستم.... "

اين كتاب توسط انتشارات سوره مهر،براي نهمين بار منتشر شده و با حجم كم در 117 صفحه به چاپ رسيده است.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :
جمعه 3 خرداد 1398